پسر ماماش و باباش

شيرين كاري هاي قندعسل ماماش و باباش

شير پسر

روز پدر بر همگی شما مبارک

 

روز پنجشنبه منو امیرعلی رفتیم بازار برای بابابزرگای مهربون هدیه روز پدر بخریم. وروجک اصلاْ توی مغازه نمی ایستاد و همش میخواست بپره بیرون. بعد از کلی این ور و اون ور کردن بالاخره هدیه ها رو خریدیم برای بابایی گل هم کیک گرفتیم و اومدیم خونه. وقتی رسیدیم سریع خوابش برد و بدون اینکه حتی ناهارش رو بخوره خوابید. وقتی بیدار شد بردمش حموم و کلی آب بازی کرد وقتی هم که لباساش رو تنش کردم براش غذا کشیدم و غذاش رو خورد تا بابارضا از سرکار اومد خونه.

بعدازظهر  سه تایی رفتیم پیتزا خریدیم(پیتزا دومی نو ) و برای امیرعلی هم سیب زمینی سرخ شده گرفتیم. توی پیتزافروشی مشغول دیدن آکواریوم های اونجا شده بود و همش میگفت: مایی مایی(ماهی) . میخواستیم همونجا پیتزا بخوریم که با توجه به شیطنت هایی که امیرعلی میکرد و بدوبدوهاش ترجیح دادیم پیتزاهارو بیاریم توی خونه بخوریم. ( فکر کنم حالا حالاها باید قید بیرون غذا خوردن رو بزنیم) توی مسیر هم شروع کرد به خوردن سیب زمینی ها تا رسیدیم خونه گفت بیزا (پیتزا) فدات بشم مامان عسلم که اینقد خوشگل حرف میزنی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت   توسط ماماش  | 

دايرة اللغات اميرعلي

امروز ميخوام برم سراغ دايرة اللغات اميرعلي:


به جز مامان و بابا و دَردَر كلمات محاوره اي بين منو بابايي و شاخه نبات:

تي: در بعضي مواقع يعني چيه و گاهي يعني كيف بعضي اوقات هم يعني شير

هاپو: سگ

دوجه: گوجه و تمامي سبزيحات سالادي(گوجه+ خيار+كاهو+كلم+ هويچ)   +  بعضي ميوه هايي كه گرد هستن مثل هلو، زردآلو+ انجير

هن نون‌ِ: هندوانه

نونو: نان

توتا: توي اتاق

مي ني: مي مي( البته بعضي وقتا هم خود مي مي رو ميگه)

موتي:  ماشين ( بيب بيب هم به ماشين ميگه، قربونش برم هر كلمش چندين اصطلاح داره)

اَخ: نخ

دي ني : سيب زميني

هَپه: غذا ( بعضي وقتا هم ميگه دَدا)

دِدا: ( رضا اسم باباييه)

نِ يا: ( ليلا اسم مامانيه)

بابا: ( علاوه بر صدا كردن بابايي موبايل بابارضا رو هم كه ميبينه ميگه بابا)

ميبِه: ميوه

دير: گيره سر مامان

آنِه: آينه ( عينك و تِل سر رو هم ميگه آنه)

بو: مو

پوش: دمپايي و كفش ( به كفش دش هم ميگه)

ني ني : تمام بچه ها رو ميگه (چه بزرگ و چه كوچيك!!!!!!!!!!!!!!)

دو: گوش

دِش: چشم ( چشمك زدن رو هم كه انجام ميده ميگه دِش)

با: پا

دَس: دست

عمه : عمه

عاموووووو:عمو

اُماز: نماز

اومات: خرما

پَيا: پريا

ب‌ِش: بدش

موتين: ماشين

اوباس: لباس

تيت: كيك ( به تمامي شيريني جات ميگه تيت)




+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت   توسط ماماش  | 

اميد زندگي ما

روز مادر + نامزدي عمومحمد

اول از همه روز مادر رو به تمامي مامان مهربون و خوب به خصوص به مادراي خودم (مامان خودم و مادرشوهرم) تبريك ميگم و براشون آرزوي سلامتي ميكنم.

امسال دومين سالي هستش كه اميرعلي اين احساس قشنگ مادر بودن رو به من داده و من ازش ممنونم (فدات بشم عزيزه دل) شب قبل خونه بابام اينا بوديم و هديه مامانم رو بهش داديم و با بچه ها كلي خوش گذشت (ميگم آدم خيلي خوبه كه دور و برش شلوغ باشه و يه همچين مناسبتايي خوش ميگذره اميرعلي مامان زودتر بزرگ شو و برات آستين بزنم بالا ). همگي هديه هاشون رو به مامان دادن دستشون درد نكنه. امسال مامانم دوتا عروس داره كه هردو هديه هاشون رو دادن و خيلي سربه سر همديگه گذاشتيم.

فردا صبح بابارضا خونه بود و رفت سراغ يه سري كاراي عقب افتاده كه انجامشون بده و بريم خونه بابابزرگ (پدر بابارضا) منو اميرعلي آماده شديم و به محض رسيدن بابارضا حركت كرديم به سمت خونه پدربزرگ.

وقتي رسيديم همه بودن و هديه مامان بزرگ رو هم بهش داديم. بعد از ناهار يه مقدار استراحت كرديم و وسايل رو براي شب آماده كرديم. آخه امشب مراسم بله برون و نامزدي عمومحمد و نازنين جون هستش.

بعداز ظهر اميرعلي رو خوابوندم كه شب سرحال باشه و بهونه گيري نكنه توي شلوغي. با كلي زحمت و قربون صدقه و التماس بالاخره يك ساعتي خوابش برد.

وقتي بيدار شد و شير خورد يه مقدار عصرونه بهش دادم و آمادش كردم كه بريم جشن خونه نازنين جون.

اينم عكس شيرين عسل: ( الهي فدات بشم مامان ايشالا روزي خودت بشه داماد بشي زندگيم)



توي جشن خيلي بهمون خوش گذشت. موقعي كه بزرگترا داشتن در مورد مهريه صحبت ميكردن اميرعلي پيش من بود و تا زماني كه صحبتاشون به اتمام رسيد بعد فرستادمش پيش بابارضا. مدام ميخواست از اين ور به اون ور بره و يه جا نمي ايستاد بابارضا هم بنده خدا همش حواسش بهش بود و ميبردش بيرون.

عمو محمد و زن عمو نازنين بهتون تبريك ميگيم اميدواريم كه خوشبخت بشيد.

طرفاي ساعت 12 شب بود كه اومديم خونه پدربزرگ و وسايلمون رو جمع كرديم و حركت كرديم به سمت خونه خودمون چون ديگه اميرعلي واقعا خسته بود و عمه مژگان اونو خوابونده بودش.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت   توسط ماماش  | 

ماهي كوچولوي ما

شازده پسر و روز معلم + تولد بابارضا

اميرعلي خداروشكر ديگه راه ميره و ماشالا از ريخت و پاش ها هم كه ديگه نگم بهتره.منو بابارضا دنبال يه مهد كودك خوب هستيم آخه مهد اروند متاسفانه تا پايان ارديبهشت ماه به خاطر وضعيت جديدش(پيمانكاري شدنش) تعطيل ميشه و حسابي ما نگران اميرعلي شديم چون ديگه با مربياش و محيط خو گرفته بود.


كلي پرس و جو كرديم از همكارا و دوستا و بعد از ديدن مهدكودك هاي مختلف بالاخره مهد ابوذر رو فعلا پسنديديم ولي بايد بازم تحقيق كنيم.

امروز 12 ارديبهشت روز معلم بوده و توي مهدكودك هم براي مربي هاي اميرعلي جشن گرفتن و ما هم اين روز رو به تمام خاله ها تبريك ميگيم.ظهر كه با دايي اميد رفتيم دنبال اميرعلي بارون شديدي ميومد كه غافلگير شديم بنابراين به خاله فرشته (مربي مهد) زنگ زدم و گفتم اميرعلي رو بپوشونه كه ميارمش بيرون خيس نشه اون هم گذاشته بودش لاي پتو و ما هم به سرعت سوار ماشينش كرديم و اورديمش خونه. توي راه ميخواست ضبط رو روشن كنه و به همين خاطر همش دست به كنترل ميزد و اروم نمي ايستاد. ضبط رو هم دفعه قبلي كه دايي اميد اومده بود دنبالمون فينگيلي تنظيماتش رو بهم زده بود و روشن نميشد به خاطر همينم دايي اميد براش با موبايلش آهنگ گذاشت و آقا شروع كردن به رقصيدن.(دستت درد نكنه دايي اميد شرمنده)وقتي رسيديم در خونه يه گربه دم در بود كه خيس شده بود و كز كرده بود گوشه در يهو اميرعلي از زير پتو بهش ميگفت مَو مَو.(شيطون بلا من فكر نمي كردم از زير پتو گربه رو ديده باشه قربونش برم)

رسيديم خونه بلاچه خوابش نميومد به همين خاطر هم بردمش حموم با ذوق و شوق مياد حموم و ميگه حَمو حَمو . توي وان كوچيك خودش ميزارمش و باهاش آب بازي ميكنم و بالاخره بعد از كلي بازي و سرگرمي اوردمش بيرون و خشكش كردم موهاش رو هم سشوار كشيدم و خوابوندمش كه خودم هم يه كمي به كارام برسم.

ياد گرفته مياد توي آشپزخونه و در كابينت ها رو باز ميكنه و تمام ظرف و ظروفا ميريزه بيرون وقتي هم كه بهش ميگم مامان جان نكن خوب نيست ميگه بَده و ادامه ميده منم ميگم آره مامان بده و اون دوباره ...( قربونت برم چقدر حرف گوش كني)

تولد ، تولد ، تولدت مبارك بابارضاي گل

منو اميرعلي با همديگه رفتيم بازار و براي بابارضا كادو و شيريني خريديم و اومديم خونه. فينگيلي موقع اومدن بابارضا كلي ذوق كرد و هديه اش رو هم به باباش داد. براش آهنگ گذاشتم اونم شروع كرد به رقصيدن. بابارضاي مهربون منو اميرعلي خيلي خيلي خيلي دوستت داريم و برات آرزوي سلامتي ميكنيم انشالا كه هميشه كنار همديگه خوشحال و سلامت باشيم.

اميرعلي : بابارضا اميدوارم كه بتونم با رسيدن به موفقيت و مدارج عالي جبران زحماتتو بكنم.

مامان ليلا : رضا جان عزيزم اميدوارم كه خسته نباشي ، من از طرف خودم و اميرعلي به خاطر همه چيز از تو سپاسگذاريم و بهترين بهترين ها و شادترين لحظه ها رو از خداي مهربون براي تو كه نمونه اي يه دونه اي عاشقتري از همه دنيا بهتري ميخوام.

براي شام سه نفري رفتيم بيرون و شام رو ميخواستيم بيرون بخوريم اما مگه اين قندعسل ميذاره به همين خاطر هم شام گرفتيم و اورديم خونه. براي تربچه هم سيب زميني سرخ شده خريديم. البته زياد بهش ندادم چون غذاش رو آماده كرده بودم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط ماماش  | 

مطالب قدیمی‌تر